يه هفته ديگه با من
سلام
اين نحسمين مطلبي كه مينويسم .
اول يه اعتراض داشته باشم
معرفت در گراني است به هركس ندهندش
پر طاووس است به كركس ندهندش
خيلي گشتم كه كل شعر و پيدا كنم اما نتونستم هر كس مي دونه بگه خوشحال ميشم .
شنبه از همون جايي كه قبول شده بودم گفته بودن فردا بيا براي مصاحبه خلاصه از هركي پرسيديم كه چي مي پرسن يكي گفت حتما رساله رو بخون . يكي گفت از من پرسيدن كه كفن چند تيكه است يكي گفت از من پرسيدن كه ذكر سجده نماز ميت چيه خلاصه هركي يه چيزي گفت منم خيالم از آزاد راحت بود كه مي تونست به اكثر اين سوالات جواب بده شبم يه نگاهي به رساله كرديم كه خيالمون راحت بشه . طبق نظر اكثريت بايد صبح كت وشلوار تنم مي كردم منم فقط تو عروسي كت و شلوار مي پوشم و اصلا خوشم نمي ياد خلاصه براي همين كه با اين لباس تو خيابونها راه نيفتم ماشين دامادمون كه طرح داشت گرفتم صبح به اتفاق برادرم و پدرم راه افتاديم اونها را هفت تير پياده كردم نمي دونم ماشين چش شده يود يه صدايي از داشيورد مي اومد و قطع هم نمي شد خلاصه بعد از كلي مكاشفه به اين نتيجه رسيدم كه من فقط ديشب موقع پاركش تو پاركينگ خونه دكمه مربوط به كولر و گردش هوا داخل ماشين و خاموش كردم هردو را و زدم صداش افتاد رسيده بودم ماشين تو كوچه روبهرويي پارك كردم رفتم به سمت اداره ساعت ده دقيقه به هشت بود از آسانسور كه بالا رفتم در و كه باز كردم با رئيس جان برخورد كردم سلامي كردم اونم اسممم و پرسيد و گفت برفائيد در سالن بنشينيد تا صداتون بزنن . رفتم و نشستم يه چايي اوردن خيلي تلخ بود .
ساعت 8و 20 دقيقه بود كه يه آقاي جوان خدود 35 ساله با ريش آنكادر شده و كت سورمه اي و شلواري مشكي با كفشهايي براق صدام زد گفت بفرمائيد بريم طبقه بالا رفتيم اونجا در يه اتاق را باز كرد دو تاصندلي يك ميز اداري كه يه صندلي پشتش بود و يه صندلي هم با فاصله نسبتا زياد از ميز يصورتي كه نتونه آدم ببينه كه چه چيزي مينويسه قرار داشت هر كس سر جاش نشست و سوالات بعد از يه خوش وبش ساده شروع شده يه خورده حول شده بودم . اما آزاد به هم خيلي دلگرمي مي داد.
از محل تولد و كجا بودي مدرسه كجا بودي راهنمايي دبيرستان دانشگاه ......
چيكار ميكردي خدمت كجا افتادي اونجا چيكار ميكردي بسيجي بودي نبودي وووووو
هر سوالي را كه پرسيد جوابش و دادم از سياست و اقتصاد گفتم از بيكاري مديريت بد دولت گفتم از هز چي كه فكر كنيد گفتم اما هميشه يه چيزي رو آزاد بهم متذكر ميشد كه تو اين مسائل به صورت صريح از هيچ كس انتفاد نكن يا بلعكس تعريف نكن . خودت را حامي هيچكس جلوه نده چه راست چه چپ . خلاصه منم اين پند و آويزه گوشم كردم و به قول معروف يكي به نعل ميزديم يكي به آخور بعضي جاها هم شريك دزد بوديم و رفيق قافله .
بعد از يه ساعتي پرسيد نظر شما در باره مصاحبه چي بود گفتم خوب بود فكر نمي كردم اينطوري باشه چون با پرسو جو هايي كه كرده بودم معمولش نبايد اينطوري باشه شوالاتي مي پرسن كه شايد خيلي جاش انجا نباشه مثلا همون كفن چن تيكه است و گفتم و ادامه دادم كه من جوابش و نمي دونستم از بابام كه پرسيدم گفت سه تيكه پيراهني ولنگ و سرتاسري خنده اي كرد و گفت اينا به درد ما نمي خوره كار ماهم نيست منم با تكون دادن سرم به حرفهاش صحه گذاشتم .
بعد از اين حرفها يه سوال كامپيوتري هم پرسيد كه نتونستم درست راهنمايش كنم مشكل اتصال موبايلش به كامپيوترش را داشت منم كه داغ دار موبايلم بود نتونستم خيلي كمكش كنم در آخر هم گفت كه شما قبول شديد و
منتظر نامه باشيد تا شما را دعوت كنيم براي مصاحبه تخصصي و رفتن به آزمايشگاه و گواهي عدم سوء يشنه و .....
خلاصه خوشحال خداحافظي كردم از اتاق بيرون رفتم سوار ماشين شدم رفتم خيابون شهيد قندي قسمت بازرسي مخابرات براي پيگيري خود گوشيم روز شنبه رفتم خطم سوزوندم و يه سيم كارت ديگه گرفته بودم بعد از يكي دوبار گشتن تو خيابون شهيد قندي يه جاي پپارك روبه روي يه بانك پيدا كردم ماشين و گذاشتم ورفتم بازرسي نامه را دادم دبيرخونه مهر زد و شماره كرد رفتم طبقه دوم قسمت بازرسي نامه كلانتري نور را دادم مبني بر اينكه اين گوشي با اين شماره سريال سرقتي است و پيگيري شود .......
نامه را دادم گفت از طريق كلانتري نور پيگيري كنيد برگشتم رفتم خونه .
بعد از كلي بد قولي بلاخره سه شنبه شب جواب آزمون استخدامي را دادن تو هر سه گرايشي كه شركت كرده بودم قبول شده بودم يكيش تو كشور شده بودم 170 يكي ديگه 2000 يكي ديگش 3000 تو همين حدود بودن چهار شنبه عصر با داشم رفتيم يه گوشي ديگه خريديم صد تومني خرج بر داشت شب واومديم خونه ديديم به جاي دو شاحه برق سه شاخه داره و مجبورم يه تبديلم براش بگيرم .
شب جمعه مهمون بوديم جاتون سبز كلي خوش گذشت و كلي هم خنديديم . رفتني بابام گفت ماه رجب تموم شد و روزه نگرفتيم گفتم فردا را روزه مي گيريم چون جمعه تاظهر كه خوابيم كاري هم كه نداريم پس خيلي هم سخت نيست جمعه كه از خواب پا شدم ديدم كه بجز من هيچ كس روزه نگرفته واقعا هم خيلي سخت نيست الان ساعت 18و 17 دقيقه است و تنها مشكل من تشنگيه اما خيلي خوشحالم اميدوارم خدا قبول كنه و جبراني باشه براي گناهانم ان شاء الله
خلاصه هنوزم منتظرم تا نامه اداره جديدم برسه خدا كنه زودتر درست بشه
به اميد سلامتي براي همه بخصوص تمامي مريضهايي كه عصر جمعه تو بيمارستانها گرفتارن يا اونهايي كه تو خونه گير افتادن همه شما را به خدا مي سپارم
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 18:21  توسط آزاد
|
