تبليغاتX
شرحی از احوالات

شرحی از احوالات

یه شمال دیگه و حکایت دزدیده شدن اموال

در ابتدا رحلت قهرمان كربلا ام المصايب حضرت زينب (س) به همه شيعيان تسليت عرض مي كنم

اين مطلب هيچ ربطي به آزاد نداره و فقط مربوط به خودم مي باشد.

سه شنبه شب بابام زور آورده بود ما هم با فاميلا بريم شمال اما آخرش تصميم گرفتيم كه نريم . قرار بود يه 22 نفري از فاميلا بجز ما برن شمال پسر عمو و دختر عمو و عمه ......................بچه و موچه همه جم بودن . خلاصه 4شنبه صبح من زدم بيرون دنبال چنتا خورده كاري كه داشتم ظهر برگشتم هنوز نرسيده بودم كه مادرم گفت برو فلان چيز و بيسار چيز و بخر گفتم چرا گفت مي خواهيم بريم شمال گفتم ساعت چند گفت 5 و 6 عصر من چون ساعت سه با يه نفر قرار داشتم گفتم خوب باشه بريم بي خيال رفتيم خريد كرديم و اومديم پا اينترنت كه ديديم اي بابا طرف چي گفته و ما چي فهمسيم خلاصه قرار و بي خيال شديم و كنسلش كرديم و نشستيم پا فوتبال فجيع ايران و ژاپن خلاصه بعد از بازي ئسايل ئ جم و حور كرديم كه بريم شمال حدودا 28 نفري مي شديم 7تا ماشين شديم و راه افتايم گفتيم شب كجا مي خواهيد بخوابيم اين همه آدم با هم مشكل جا پيدا ميشه گفتن دختر عموم چون معلم ميريم يه مدسه مي گيريم واقعا هم براي اين همه آدم يه مدرسه لازم بود خلاثه رفتيم و ساعت 10و نيم شب رسيديم و آمل راه و كشيديم به طرف نور رسيديم به جنگلاي نور ديديم سر ماشينا كج شد به طرف پارك نور مثل اسنكه علما به اجماع رسيده بودن كه شب و تو پارك نور تو چادر به سبك كمپينگ اروپاييا اون شب و صبح كنند .

خلاصه جايي پيدا كرديم كه محوطه اون به نسبت وسيع و صاف باشه تا بتونيم چادرو ها رو سرپا كنيم  . شام و خورديم تا اومديم بخوابيم شده بود ساعت 1ونيم شب يه خورده دورتر خلاصه تو اون گرما خوابيديم پسر عموم كه تو چادر كناري خوابيده بود مي گفت آدم بايد ديونه باشه اين همه راه بياد اينجا كولر خونه را ول كنه راحتي را ول كنه ........ كه اينجا بخوابه اخه اون از بيرجند اومده بود خلاصه به حرف عاقلانه اون خنده ديوانه واري كرديم و خوابيديم .

ساعت 4 صبح بود كه با صداي آي دزد آي دزد مادرم بيدار شديم خلاصه چشمتون روز بد نبينه پريشون و هراسون پريديم ار چادر ا بيرون ديديم كه بله آقا دزده از فرصت استفاده كرده و كيف مادرم و جيب من و كيف باقي فاميل و خالي كرده بود بي پدر با تيغ 4تا از چادرها را پاره كرده بود و كيفا رو خالي كرده بود و براي اينكه كسي متوجه نشه اونا رو گذاشته بود سرجاشون از موارد ديگه سرقتي گوشي موبايل اين جانب بود بجز پولايي كه برده بود .

خلاصه سربازا رسيدن گفتن مگه نگفتيم اينجا نخوابيد امنيت نداره و خلاصه از اين حرفا رفتن سراغ افسر نگهبان كه بيارنش اما ايشون به خودشون اين زجر و ندادن كه بيان اونجا خلاصه يه خورده كه هوا روشنتر شد ديديم كه بله فقط ما نبوديم چنتا چادر ديگه هم بالا سر سربازا خالي كرده بودن . ساعت 6 يه ستوان 2 اومد كه بازرسي از محل انجام بده چون يكي از نفرات ما دادگسترچي بود اومد جلو جواب سوالات و داد

چي دزدين : 350 هزار تومان پول يه ساعت زنانه يه حلقه طلاي زنانه و موبايل اين جانب اينا بجر پاره كردن 4 تا چادر بود

طرف گفت اين سومين شب كه اين اتفاق مي افته خدا داند كه چرا اونا هيچ كاري نكردن و تذكر خيلي جدي ندادن البته بخاطر جمعيت زيادي كه داشتيم ما موارد امنيتي و واقعا درست رعايت نكرده بوديم و مقصر واقعي خودمون بوديم . جالبه بدونيد كه ساعت 6 بعضيا كه در كيفاشون بسته بود و سرجاش بود تازه فهميدن كه كيف اوناهم خالي شده و دزد با كمال حوصله بعد ازخالي كردن اونارا يرجاشون گذاشتن تا ما ديرتر پي به سرقت ببريم .

گفت ساعت 8 بياد كلاتري براي تحقيق بيشتر و از اين حرفا . خلاصه ساعت 8 به اتفاق دادگستريچي رفتيم كلانتري و باكلي اين ور اون ور رفتن پيدا كرديم اوه يادم رفت بگم كه بخاطر اين هم سفر ما ساعت 7 ديديم بله رئيس نيروي انتظامي منطقه و مسئول بازرسي نيروي انتظامي و چنتا ديگه اومدن براي عذر خواهي و از اين حرفا كه آيا مامورا به شما هشدار دادن گشت اوده يا نه خلاصه مثل اينكه چيز فنگ شده بودن........

رفتيم كلانتري و بازجويي كه چه عرض كنم شروع شد و در آخر يه نامه دادن به من كه بتونم گوشيم وپي گيري ورديابي كنن بنده خدا جناب سروان بازجو خيلي احترام كرد و در آخر اومد يه چك پول 50 تومني هم تارف كرد كه ما قبول نكرديم چون چند نفري كه پولاشونا تو ماشين گذاشته بودن دزد نبره بود جالب بگم كه در صندوق عقب يكي از ماشينا  باز مونده بود اما دزدا نفهميده بودن و رد شده بودن.

برگشتيم خلاصه سوارماشينا شديم رفتيم سمت دريا من مي گفتم برگرديم چون خيلي حالم گرفته بود اما فايده نداشت خلاصه مونديم . نزديكاي ظهر بود خيلي هوا گرم بود كسي جرات نكرد بره تو آب با اينكه دريا خيلي آروم بود دوباره برگشتيم تو پارك يه جايي پيدا كرديم و زير اندازا رو پهن كرديم و يه سري رفتن دنبال خريدن جوجه يه سري هم رفتن دنبال جا براي شب و ما هم مشغول بازي شديم .

خلاصه جاتون سبز جوجه هارو كباب كرديم خورديم . بعد طبق سنت آب بازي شروع شد همديگه رو كه خوب خيس كردن نواري و آره برو بچ عقده هاي نهفتشون و خالي كردن و راهي شديم به سمت دريا طرح سالم سازي  به درد عمشون هم نمي خوره چون خانوما نمي خواستن بيان تو آب رفتيم يه جا كنار ساحل پيدا كرديم و يه چادر زديم و لباسا را عوض كرديم و از ترس سوختن همه با زيرپوش پريديم تو آب .

تو آب بوديم كه ديديم بله آقا پسري با رفيقشون تو آب مشغولن بي خيال شديم مشغول آب تني و آب دان ههمديگه شديم نامردا به خاطر اينكه دو سه نفري زورشون به من نمي رسيد 6 نفري ريختن سرم و يه آب همچين حسابي به من دادن منم بعدا تك تك گرفتمشون هركي كه شد آب شون دادن اما جدا داشتن من و خفه مي كردن يه نفراز پشت اويزون گردنم شده بود باقي هم روم ريختن و پام بردن بالا خلاصه بماند از آب ساعت 7 بود اومديم بيرون رفتيم به سمت مدرسه اي كه گرفته بودن تو راه يه بستني به مناسبت روز پدر به ما دادن خورديم و رفتيم مدريه اونجا دست و صورتي شستيم و يه خورده بدمينتون بازي كرديم ديديم همه يقچه هاشون دستشون دارن ميرن حموم نمره خلاصه ما هم رفتيم يه دوشي گرفتيم اومديم نماز وخونديم و داشتيم استراحت مز كرديم كه گفتن بياد شام رفتيم كالباس خريده بودن خورديم .

خلاصه بحث بود كه ما شب برگرديم اما بابام راضي نشد اما دامادمون مي خواست برگرده منم چون راننده بودم از فرصت استفاده كردم و با اونا به سمت تهران راهي شدم .

تو راه آباجي ما تخت خوابيد و من بدبخت به خاطر اينكه دامادمون خوابش نبره تا خود تهران حرف زدم . تو راه امام زاده هاشم نگه داشتيم يه گلاب به روتون رفتيم . هوا خيلي يخ بود . بگم كه دامادمون واقعا وحشت ناك رانندگي ميكنه چپ و راست و آسفالت و خاكي براشس مهم نيست فقط ماشين رد شه كافيه . تو اومدن هم يه 20 تومني حريمه شده بود اما انگار نه انگار . يكي از دلايلي هم كه شب راه افاد اين بود كه پليس تو جاده نيست . تو راه چنتا شيرين كاري هم كرد مثلا از سمت راست تو شونه خاكي جاده از سه تا ماشين سنگين بعد از گذشتن از چنتا سواري سبقت گرفت از اين كارا زياد مي كرد خلاصه بگم كه با بسم ا. بسم ا. اومديم تهران يه دوجا هم خوابش گرفته بود نزديك بود كار بده دستمون هرچي بهش گفتم بده من بشينم به خاطر ابرمي كه داشت نداد كه نداد خلاصه ساعت 3و نيم رسيديم خونه آباجي و خوابيديم يكي دوباري تا صبح تلفن زنگ زد اما ما پا نشديم فقط يه باري دامادون پا شد ديد داداشم زنگ زده كه ميگه ما داريم ميريم سمت نمك آبرود ساعت 10 بود خلاصه ساعت 1 پاشديم نهار خورديم وچنتا فيلم باهم نگاه كرديم آخه دامادمون تقريبا معدن فيلم . حين فيلم دو تا بستني و تخمه و هندونه چايي و .... خوردهيم ديگه داشتيم مي تركيديم شب هم خونه باباي دامادمون دعوت كردن بريم واسه شام ساعت 9 شب راه افتاديم اما من به خاطر وضعيت لباسامو .......عذر خواستم و نرفتم اومديم خونه ساعت 9و نيم بود ساعت كه تلفن زنگ زد داداشم بود گفت ما كرجيم كنتظر يكي از ماشينا ساعت 12 بود اومدن من اون موقع حموم بودم گفتم چرا انقدر دير اومديد گفتن تو راه يه ماشين گالانتي از پشت زده به يكي   از ماشينا وايساده بودن پليس بياد و كروكي بكشه .

اينم ماجراي شمال رفتن ما هركاري كه قبلا نكرده بوديم و يا سرمون نيومده بود سرمون اومد .

تو جنگل خوابيديم

دزد بهمون زد

كلانتري رفتيم

با يه نفر سه چهار ساعت حرف  زدم( بخاطر خواب نرفتن دامادمون)

حموم نمره رفتم

شب هم خونه آباجي خوابيدم (تازه عروسه)

اينم حكايت اين چند روز ما كه گذشت

خلاصه هر جا ميريد مراقب اموالتون باشيد چون آدم بي پدر تخم حروم زياد شده .

خوش باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 22:57  توسط آزاد  | 

رالی شمال

هفته  قبل بعداز كلي تلاش يه فرصت سه روزه پيش اومد كه يه مسافرتي بريم گفتيم كجا بريم خلاصه قرار شد بريم شمال راهي شديم رفتيم انزلي چهارشنبه ظهر راه افتاديم ساعت 7 گذشته تر رسيديم .

خلاصه گفتيم فردا چيكار كنيم گفتن تا اينجا اومديم يه سري بريم آستارا خلاصه هر چي بهونه گرفتيم نشد صبحش راهي شديم رفتيم ظهر ساعت 11 رسيديم آستارا رفتيم بازارش خلاصه جاتون خالي كلي آشغال پاشغال ريخته بودن كه هيچ كدوم به نظر ما ارزشي نداشتن و فقط وقت تلف كرد محض بود و هيچ خلاصه تا 2 اونجا چرخيديم و ما هم براي اينكه دست خالي بر نگرديم يه زيرشلواري پيدا كرديم و خريديم .

تو راه برگشتن رفتيم اسپيناس و نهار و اونجا نوش كرديم تا خواستيم بريسم انزلي 8 شده بود تو راه رفتيم لب ساحل دريا مثل يه استخر آروم آروم بود مردم هم ريخته بودن توش اما چون لباس نياورده بوديم يعني آورده بوديم اما تو انزلي جا گذاشته بوديم به خيس كردن پاهامون قناعت كرديم .

خلاصه جمعه شد و قرار شد نهارو بريم تو جنگل بخوريم تا يه حالي ببريم خلاصه ساعت 10 راه افتاديم ظهر از رشت رد شديم و يه جنگل بعد از رشت بود رفتيم اونجا نهار و خورديم خيلي جاي قشنگي بود يه عنكبوت و با تارهاش ديديم خيلي جالب تارهاشو  تنيده بود واقعا ......

گفتيم نماز كجا بخونيم گفتن بريم همون امام زاده هاشم (ع) كه موقع اومدن رفتيم  . رها افتاديم 25 كيلومتري رشت بود خيلي هم شلوغ بود نماز و خونديم و راه افتاديم به سمت تهران.

تو جاده پليسهاي گشت كار جالبي را كرده بودن تو جاده راه مي افتادن و با سرعت مجاز حركت مي كردن وكسي هم جرعت نمي كرد از اونها با سرعت بيشتر سبقت بگيره  منم كه چشم از رفتن بد جوري ترسيده بود چون دو بار پليس جلومو گرفت و نزديك بود يه 50 تومني پياده بشيم كه خلاصه با كلي ........... بي خيال شدن .

رفتيم رودبار يه خورده خرت و خورت خريديم و به سمت تهران راه افتاديم جاده خوب بود و خيلي شلوغ نبود رسيديم كرج از اونجا تا تهرون خيلي شلوغ بود خلاصه ساعت 8 شب رسيديم خونه اولين كاري كه كردم رفتم صورتم اصلاح كردم و يه دوش گرفتم  چون مي دونستم اگه بشينم ديگه از زور خستگي پا نمي شم . خلاصه خوابيديم و سبخ هم خسته و كوفته رفتيم سر كار . اينم از رالي شمال ما اما بگم خوش گذشت جاتون خالي بد نبود .

تو هفته قبل از جايي كه براي استخدامش قبول شدم اومده بودن تحقيق محلي به رفيقام هم زنگ زده بودن . اينم حكايتي داره .

اومده بودن با سرايدار مجتمع درباره من پرس و جو مي كردن كه اين چه جور آدميه من تا اونجا كه مي دونم بايد از كسي پرسيد كه صلاحيت داشته باشه نه هركسي كه از راه رسيد ازش سوال كرد.

خلاصه بگم كه وقتي داشتن سرايدار رو سين جين مي كردن همسايه طبقه بالاي ما كه پزشكه رسيد ه بود ديده بود يه پسر ريشو داره با سرايدار ما حرف مي زنه گفته بوده اينجا چي مي خواهي چون سرايدارمون يه خورده مشكوك ميزنه . خلاصه گفته بود كه براي آزاد اومديم تحقيق و عكس  نشونشس دادن  كه آيا ما را ميشناسه يا نه . خلاصه اونجوري كه براي بابام تعريف كرده بود كلي از ما تعريف كرده بود كه چنان است و بلان است البته بگم كه همش راست گفته بود و من خيلي پسر گلي هستم تازه مامانم هم ميگه كه من خيلي پسر خوبيه ام . به رفيقم هم زنگ زده بوده بودن گفته بود ايشون از لحاظ علمي آدم با سواديه كارشو بلد و غيره طرفم برگشته بود گفته بود از اينا بگذزيم نماز جماعت ميره يا نه فكر بد نكنيد اونجايي كه مي خواهم برم خيلي جاي خخفناكي نيست فقط يه بانك اما نمي دونم چرا انقدر سخت مي گيرن خلاصه منتظريم بينيم بعد از قبول شدن تو امتحان ورودي جوابش چي ميشه تو گزينششون قبول مي شيم يا رد هر چي خودش بخواهد همون ميشه خلاصه اين دو هفته هم گذشت .

راستي رفيقم مون هم بعد از دو ماهي كه شمال تشريف داشت اومد اما هنوز نتونستيم با هم يه ساعتي حرف بزنيم خلاصه هرجا باشه سلامت باشه شما هم همينطور آزاد هم سلام ميرسونه .

 خوش باشيد خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 17:10  توسط آزاد  | 

شده دیگه

مطالب نوشته شده مال هفته قبل بود اما به دلیل بعضی از مشکلات نتونستم بریزمش تو وبلاگ

شده دیگه خبری که نشده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 21:36  توسط آزاد  | 

کلی خاطره

سلام

سه هفته ای میشه که هیچی ننوشتیم . چون به دلیل اینکه زیرا حوصله نداشتیم .اما بگم که تو این چند وقته اتفاقات مهمی در زندگی من و آزاد اتفاق افتاد که بعضی از اونها می تونه در تشکیل آینده اثر گذار باشه .

بگم که دوران خوش و روزهای خیلی بدی را سپری کردیم که اگه تو هم ضرب بشن چیزی جز خاطره تهش نمی مونه . خاطراتی که یادآوری اونها در آینده جز افسوس گذشتنش چیزی نداره گاهی یه لبخند کوچیک گوشه لبمون ظاهر میشه که از صدتا زار زدن بدتره .

خلاصه مثل اینکه داریم ناراحت تون می کنیم اما وقتی کسی که دیگه دل گندش جایی برای این زمونه رو نداره جز این انتظار نمیره .

بگیم براتون که روز مادر ، تونستیم یه خنده کوچیک رو گوشه لب مادرمون بیاریم که این بهترین اتفاق تو این چند وقت بود که گذشت با این که این خنده خیلی خرج برداشت .

بعدش بگیم که بعد از خدمت چند جایی برای استخدام امتحان دادیم که داره جواباش می یاد دوتاشو رد شدیم    ( به دلیل اینکه یه نفر بیشتر نمی خواستن ) دوتاشو قبول شدیم چون دونفر می خواستن حالا دنبال کارای گزینش از این حرفا هستیم ببینیم خدا چی می خواد.

جاتون سبز جمعه عروسی خواهرمون بود کلی حال کردیم از همه مدلش خودتون می دونید که..............

من و اون پشت سرهمیم می دونید که این بچه ها همیشه با هم جنگ دارن اما بگم که جاش این چند وقته خیلی خالیه اما گردش زمونه  است همه میرن .می خواهیم از خدا به لطفش همه جونها رو خوشبخت کنه و به کرمش همشون و پولدار کنه تا تو زندگی بهشون خیلی سخت نگذره .

اما بگم که ما بعد از دیدن این خرج سنگین عروسی که داماد بیچاره متقبل شد ما چیز فنگ شدیم فکر نمی کنیم به این زودیا فرمان آزاد باشی صورت بگیره . اما بگیم که شما به این قسمت آخرش خیلی توجه نکنید و سریعتر ازدواج کنید چون واقعا آدم و از خیلی از گناه های خواسته و ناخواسته حفظ می کنه اما اعتدال و هرگز فراموش نکنید گر دخلت نیست خرج آهسته تر کن .

آهای آزاد چیزه دیگه یادت نمی یاد . وایسا ................... چرا از انتظار بگو. نگو که نفله شدیم از بس که منتظر یه نفر شدیم دیگه چمن های زیر پامون به سرمون رسیده اما هیچ خبری نشد .

بسه دیگه دنیایی حرف و حوصله کم .

خوش باشید . تو خوشیا مارو یاد کنید و تو غماتون مارو کنار خود حس کنید . اگه خواستید بگید تا حس و به وجود تبدیل کنیم . ( یه خالی بندی محض است لطفا اصلا توجه نفرمائید )

خدا نگهدار به معنای اخص کلماتش.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 21:30  توسط آزاد  |