تبليغاتX
شرحی از احوالات

شرحی از احوالات

این هفته هم روش

 امروز غم اندوه سراسر جهان تشيع را فراگرفته است چه خبر است اين مردم چرا سياه پوش شده اند چه شده چرا زار مي زنند چرا در گرماي شديد تابستان در خيابان ها ريخته بر سر و صورت مي زنند نوحه مي گويند و به آقايي تسليت مي گويند .

همه مي دانيم حادثه اي در 1400 سال قبل اتفاق ا فتاده كه سوز آن هنوز اشك را در ديدگان همه جاري مي سازد حقي ناحق شده است كه صداي مظلوميت آن در تمام قرون شنيده مي شود .

مي دانيم حق دختري چون زهرا(س) دخت پيامبر مسمار و در نبود حق او ضربات غلاف شمشير در ميان كوچه هاي مدينه نبود آن هم فقط بخاطر حمايت از همسري كه به دستور پيامبر اكرم(ص) راهي جز صبر نداشت همسري كه فاتح خيبر بود و زمين به وجودش بر آسمان فخر مي فروخت .

حكايت اين غم را همه مي دانيم پس من و آزاد هم همچون شما به آقا امام زمان(عج) اين روز تلخ را كه تلخي آن تا روز موعود در كام خواهد ماند تسليت گفته و از خداوند متعال مي خواهيم قاتلان بي بي فاطمه زهرا (س) را مورد لعنت خويش قرار دهد .

همچنين به شما اين روز را تسليت عرض مي كنم عبادات شما قبول ياشه.

جاتون سبز امروز صبح براي عرض تسليت بعد از نماز صبح رفتيم ري پا بوس شاهزاده عبدالعظيم حسني، امام زاده حمزه و امام زاده طاهر عليهم السلام خيلي صفا كرديم اميدواريم خدا قبول كنه .

هفته قبل خبري نبود مثل باقي هفته ها رفتيم سر كار.  برو بچ قديم دانشگاه و جمعه ناهار دعوت كرديم خونه بعد يه سالي ديداري تازه كرديم از قديما گفتيم از آينده گفتيم كه چه كنيم تا يه شبه ره صد ساله طي شود يكي گفت بريم مرغ داري بزنيم يكي گفت بريم گاوداري بزنيم يكي ديگه گفت الان شتر مرغ داري صرفش بيشتره آزاد از اينكه مي ديد چنتا مهندس كامپيوتر تنها چيزي كه بهش فكر نمي كنن تخصص خودشون بود آهي كشيد اما واقعيت چيزه ديگه اي بود و اينها همه محض خنده بود .

با يكي از رفقا داريم يه سايت طراحي مي كنيم كه اگر خوب طراحي بشه و بگيره فكر مي كنيم پول خوبي توش باشه يه جور خريد فروش اينترنتيه فقط همين چون اگه بيشتر بگيم قضيه لو ميره . تا دو سه ماه ديگه فكر كنيم به صورت آزمايشي كارشو شروع كنه فقط مي تونم بگم منتظر باشيد .

ديگه چيزي يادم نمي ياد بخواهيم در موردش حرف بزنيم آها چرا ديروز كه با آزاد حرف مي زدم به اين نتيجه رسيدم كه از موقعي كه شروع كرديم به نوشتن چيزهاي قشنگ دنيا رو بهتر مي ميبنيم و اين لذت و قبلا حس نكرده بوديم خيلي چيزها رو مي خواهيم بگيم اما واقعا حوصله اش نيست يا بهتر بگيم فكر مي  كنيم به همون اندازه كه ما لذت مي بريم شما لذت نمي بريد حالا اگه چيزي ديديم كه احساس كرديم شما هم خوشتون مي ياد حتما براتون مي نويسم .

خوش و خرم باشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 20:1  توسط آزاد  | 

یه هفته گذشت

 يك هفته گذشت اين هفته هم مثل باقي هفته ها بود . خوب بابا خوب آزاد يقم و گرفته ميگه مثل باقي هفته ها نبود .آره بابا نبود. پر بود از عشق محبت مهرباني عبادت و سجود البته چاواشه آزاد پوزختدي ميزنه و يه نگاه عاقل اندر .......... به من ميكنه .

خلاصه اين هفته تب انتخابات و رئيس جمهور جديد تنور زندگي آدم هاي بيكارو خوب داغ كرده بود البته بايد گفت كه بعضي از هنرمندان عرثه لطايف هم بيكار نبودن و اشعار ولطايف بسياري در مدح رئيس جمهور عزيز سرودن يا بيان كردند كه كم وبيش باعث تسري شادي در تمام وجوه زندگي ما شدند.

جاتون خالي جمعه شب فاميلي همه با هم 30 با 40 تايي مي شديم رفتيم پارك ارم وقتي به در پارك رسيديم از تعجب ثه تاشاخ رو سرم سبز شد يكيش به خاطر اون همه آدم علافي كه اومده بودند اونجا دوتاش هم به خاطر اينكه دفعه قبلي كه من رفته بودم اونجا تمام اطرافش بيابون بود اما خالا تماما ساختمون شده بود.

خلاثه 1200 تومان ورودي داديم ورفتيم داخل سر قرار كه همه قرار بود اونجا جمع بشن . همه اومدن و راه افتاديم رفتيم ماشيناها رو يه جايي پارك كرديم و وسايل وبرداشتيم راهي به سمت پارك شديم تو راه به اين نتيجه رسيديم كه داخل مطمئنا جايي براي نشستن نيست اونم اينهمه آدم پس تصميم گرفتيم همونجا وسط راه بساط و پهن كنيم .

زيراندازها رو پهن كرديم و نشستيم يه خورده گفتمان كرديم و تخمه شكستيم ديدم عين خاله پيرزنها دارم يه ريز حرف مي زنم خلاصه قيچيش كردم و با آزاد راهي شديم بريم سوار اسباب بازيها بشيم .

من از كشتي خيلي خوسم مياد به همين خاطر رفتم بليط  بگيرم  خلاصه اونقدي وايساديم كه يه نفر اومد و پول خورد داد وما تونستيم بليط بگيريم .

چيزي بيش از 45 دقيقه تو صف وايساده بودم تا نوبت ما شد خيلي حال داد نسبت به شهر بازي بيشتر تاب و بالا مي اوردند همچين كه موقع پايين اومدن آدم از سر جاش پا مي شد.

يه بازي جديد بود چتر آدم و مي بردن آيمون و بعدش ولش مي كردند دوست داشتم سوار بشم اما جور نشد برگشتيم شامي زديم جاتون البته خالي بعد رفتيم تو صف چتر وقتي رسيديم اون بالا خيلي حال كرديم يه خورده نگه داشت بعد رهايي حس جالبي بود تا موقعي كه چتره باز نشه سرعت اودن پايين خيلي زباد بود آدم دلش تو دهنش مي يومد خلاصه رسيديم البته نگفتم ككه همين جلوي پاي ما ديتگاهشون خراب شد و باكلي ترس ولرز سوار شديم .

از اونجا رفتيم سروقت كاترپيلار ته صف بوديم كه ديديم به به فاميلا اول صف هستند خلاصه رفتيم پيش اونها كه با هم سوار شيم باهم جامون نشد ما رفتيم تو يكي اونها تويه قوطيه ديگش سوار شدن يه بنده خدايي اومد پهلوي ما نشست لاغر و استخوني . خلاصه چرخيدن شروع شد ما خودمون و سف گرفتيم ما هي سرعتش زيادتر ميشد و ما به اون بنده خدا نزديكبتر خلاصه چشمتون روز بد نبينه رسيديم به اون و هر چي زور زديم نشد كه نشد بنده خدا له و لورده شد . خلاصه تا نگه داشت يارو در رفت فاميلا كه پشت سر ما سوار شده بودند از خنده مرده بودند چون صحنه تلاش ما براي فشار كمتر به اون يارو براشون خيلي جالب بود انقد خنديدن كه امروز هم ازش پرسيدم گفت هنوز دلم درد ميكنه.

از اونجا باهم رفتيم سفينه رو سوار شديم خيلي حال داد البته برعكس ايندفعه به پسر بچه تپل مپل كنارم نشسته بود از ترس سرش انداخته بود پايين بهش گفتم سرتو بيار بالا و بيرون نگاه كن تاسرت گيج نره تا شروع كرد به چرخيدن بچه خودش و ول كرد رو ما خلاصه مسئولش هم نامردي نكرد كلي مارو قروند و بالا پايين كرد و اين پسره هر چي ما فشار به اون يارو داديم تلافي كرد تازه فهميدم اون يارو چي كشيد.

ساعت نزديك 1 بود برگشتيم ديديم هنوز بعضيا تو صفن خلاصه شيپور حركت و ما نواختيم و باي كرديم از بقيه جدا شديم بعد از كلي ترافيك نزديك ساعت 2 نه گذشته بود به خونه رسيديم تا خواستيم يخوابيم شد 3 صبح ساعت 5و نيم هم بيدار شدم نماز خوندم و رفتم يه دوشي گرفتم رفتيم سر كار خلاصه تا بعد از طهر مردم از خستگي .

ابن حرفا ادامه داره اما ديگه بسه خسته شدم

 خوش باشيد .

اوه چرا زودتر نگفتي.آزاد مصاحبه مشاور فرهنگي احمدي نژاد آقاي كلهر و به يادم انداخت اگه صخبتهاي ايشون كه بعدا خودشون حرفهاي خودشون تكذيب كردن و گفتن ...............خوردم درست مي بود ما شاهد هنر نمايي خوانندگان و هنرمندان لسانجلسي در ميادين اصلي شهر مي بوديم خلاصه هنور هيچي معلوم نيست مردم واقعا نمي دونند چه خبر ميشه خيابونها رو قسمت بندي مي كنن و آقا و خانوما از هم سوا يا اوضاع بدتر از گذشته ميشه و خانومها 69 قلم آرايش خودشون و به 99 قلم مي رسونن . خلاصه هر چي پيش آرد خوش آيد .

حالا ديگه باي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 15:38  توسط آزاد  | 

سلام یه روز دیگه گذشت

 شنبه صبح راهي شديم رفتيم كه بريم سركار قبلش بايد يه سه تومني به حساب بانك مركزي مي ريختيم چون من مي خواستم در آزمون استخداميش شركت كنم . رفتيم رسيديم به شعبه سعدي بانك ملي رفتيم جلوي باجه جاري گفتم پول مي گيري گفت نه اون باجه فيش گرفتم رفتم اون باجه ديدم چند نفر تو صف هستند مسئولش هم داشت پولهاي كهنه را سوا مي كرد آزاد داشت به تلويزيون نصب شده درسالون نگاه مي كرد دنبال نتيجه راي گيري بود .

بهش گفتم جناب پول نمي گيري گفت فكر ميكني واسه چي پولارو سوا ميكنم شبكه قطعه .گفتم كي وصلش مي شه گفت نمي دونم .من هم چون تمام كارام دقيقه نود و نه نمي تونستم بي خيال بشم چون روز آخرش بود .خلاصه تو صف وايسادم يه پيرمرد ترك زبان پشت سرم بود با لهچه شيرينش پرسيد كار نمي كنه گفتم شبكه اش قطعه گفت باقي كار مي كنن نگاه كردم ديدم همه دارن يه قل دو قل بازي مي كنن چيزي نگفتم آزاد حواسم و به تلويزيون جم كرد ديدم داره مي گه احمدي نژاد با 16ميليون و خورده اي و هاشمي با 9ميليون وخوردهاي راي آوردن اما هنوز 3 يا 4 تا شهر يادم نمي ياد مونده.

باجه چي به رفيقش گفت اگه رئيس جمهور بشه بايد به جاي كامپيوتر دفتر بياريم و توش بنويسيم خندهاي كردن باجه چي مشغول خوردن كيكي كه آبدارچي براش آورده بود شد نيم ساعتي معطل شديم ساعت 8 و 5 ديقه شد .

ديدم يارو شروع كرد به پول گرفتن خلاصه ساعت 8و10 ديقه كار ماراه افتاد .

به سمت توپخونه راه افتاديم از اكباتان گذشتيم رفتيم تو سعدي جنوبي يه پوستخونه اونجا بود مي دونستم پاكت هم مي فروشن.

رفتيم رسيديم رفتم باجه گفتم يه پاكت بده 25*17 يكي هم كوچكترش وبده . يه خانوم مسن شمالي بود در حالي كه داشت لقمه مي زاش تو دهنش دوتا پاكت داد يكيش خيلي بزرگ بود ويكي هم نصف اون يكي .

پاكت كوچيك رو نگاه كردم ديدم مرباي حاج خانوم ريخته روش برگندودمش گفتم عوضش كن با لهجه شمالي گفت عيبي نداره كرفت پاكت و ماليد به پشتش و بهم برگردوند خلاصه گير ندادم برگشتم ديدم آزاد مرده از خنده گفتم كوفت .

خلاصه رفتم اون باجه پست پيشتاز به پاكتا نگاه كردم ديدم يكيش 31*22 و اون يكيش درسته خلاصه آدرس و نوشتم برگشتم پيش حاج خانوم گفتم اين پاكتو اشتباه دادي گفت 25*17 گفتم نه 30*20 گفت سانتش كردي گفتم نه روش نوشته داشتم نشونش مي دادم ديدم لقمه گنده اي تو دهنش گذاشت و تا ديد كه من دارم نگاه ميكنم گفت بيفرما گفتم مرسي پاكتو عوض كرد ويه كوچيكچو دادو من برگشتم به باجه قبلي نامه را دادم باجه چي كه يه زن شمالي بود گفت هردوش با يه نام گفتم آره گفت با هم بده . هرچي نگاه مي كردي شمالي معلوم بود مديريت اتوبوسي بصورت درست در اونجا رعايت شده بود.

نامه هارو دادم ديدم يه قبض دادو گفت 1000 تومان گفتم پس اون يكيش گفت با هم زدم گفتم براي دو جا مي خواهم ته برگش و گفت كپي بگير نگاه كردم ديدم شماره تلفن من هم غاط زده ديگه داشتم كفري مي شدم بهش گفتم .ايراد نداره آدرسش كه درسته آزاد گفت نميري از ........گشادي .چونه فايده نداشت رفتيم سر كار.

تو راه يكي از شاگردام و ديدم با هم رفتيم. سربحث اتخابات وا شد گفت كيهان ديشب گفته احمدي نژاد رئيس جمهور شده آزاد گفت دوباره شريعتمداري گنده گوزي كرده رفتيم سر كلاس .همه كلاسها بحث شروع درس اتخابات بود يه سري كري هم بين طرفدار و ردو بدل مي شد خلاصه آخرش همه مي خنديدند درس شروع مي شد.

عصر برگشتن موقع رفتن به سمت سرويسا يكي به رفقيش با صداي بلند مي گفت ديدي اسلام پيروز شد آزاد غرق خنده بود رسيديم . يكي از هم سرويسا گفت امروز حس كردم احمدي نژاد رئيس جمهور شده گفتم چطور . مخواستن يه پولي به مديرا بدن اما وقتي دين اين راي آورده بي خيالش شدن چشماش برقي زد و ادامه داد مي دوني چه پولي صرفه جويي شده . خلاصه مثل هميشه تخت گرفتم خوابيدم . اما آزاد مثل هميشه ..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 22:15  توسط آزاد  | 

سلام

حرف اول

امروز با تمام سختي هاش گذشت انتخابي خيلي سخت اما ما تصيم گرفته بوديم اما پس از يك هفته كشمش ميان من وآزاد .

آزاد اصلاح طلب و من... اما اصلاحاتي كه او مي خواهد خيلي بلند پروازانه است حتي فكر نمي كنم تا زمان ظهور حضرت مهدي (عج) به اون بشه برسيم اون جهاني بدون ظلم مي خواهد صد گفته مگه ديونه شدي اين فكرهارو بريز بيرون خودت و آزاد كن اما ميگه فكر عقاب آزاد است به هرجا بخواهد مي رود و من چون عقابي آزادم پس حق خود مي دونم اينطوري فكر كنم و...........

خلاصه مثل اون دفعه ساعت 12 رفتيم راي دايم و با هم برگشتني يك مگنوم خورديم خلاصه جيگري خنك كرديم و تو راه يكي از دوستانون و ديديم خيلي وقت بود نديده بوديمش بعد از گپي انتخاباتي خداحافظي و برگشتيم به خونه .

آزاد از خدا مي خواهد اتخابي كه كرده واقعا يه انتخاب درست باشه و بعدا بتونه جوابگو باشه .

حرف دوم

امروز بعد از ظهر وقتي pmهامون و چك مي كرديم چيزي كه خيلي دنبالش مي گشتيم پيدا كرديم پيام هاي يك دوست كه مدتي طولاني امروز و فرداها رو شمرديم تا يه pmازش برسه  براش از كتاب كنار رود پيدارا نشستم و گريستم از پائولو كوئليو رو گفتيم كه نوشته بود چگونه زماني كه آدم سالها منتظرش هست بدست مياره فقط با يه خورده خودخواهي احمقانه بهترين زمان ممكن و را به بدترين زمان مبدل ميكنه و قصه هاي بيخودي بعد از اون هيچ كمكي نميكنه و جز افسوس چيزي باقي نمونه و اين افسوس او را به ديوانگي مي كشه.

 درتمام لحظه هاي زندگيمان چيزهايي هستند كه مي توانند رخ دهند ، اما رخ نمي دهند . لحظه هاي جادويي وجود دارند كه درك ناشده مي گذرند، و -ناگهان- دست سرنوشت جهان مارا دگر گون مي كند.

 و آن لحظه هم اين اتفاق افتاد . به جاي تمام كارهايي كه مي توانستم بكنم ، چيزي گفتم كه يك هفته بعد ، مرا به كنار اين رود كشاند و وادارم كرد اين واژه هارا بنويسم .

 فقط گفتم مي توانيم با هم يه قهوه بخوريم.

پس سعي نكنيم زماني كه بدست آورديم به خاطر غرور بي جا و خودخواهيي كه از آدميت نيست به بدترين زمان تبديل كنيم .

من ياد يه خاطره افتادم از همين موضوع .برميگرده به 8سال پيش و من هنوز افسوسش مي خورم اما زمان از دست رفت و هيچ كاري نمي توانم بكنم .نصيحت آزاد و اون روز نپذيرفتم و حالاجز يادش چيزي برام نمونده و نمي خواهم اين ياد و هيچ وقت فراموش كنم چون تجربه تلخ اما درس آموز است .

حرف سوم

يك دوست با محبت نظر گذاشته بود گفته بود از شكستن بگيم .

گفته بود از گريستن بگيم آزاد تا اين موضوع و ديد ياد زمان جنگ افتاد و نكته اي رو برام گفت كه خيلي جالب بود .

گفت فرماندهان در زمان جنگ بهترين دوستانشون و از دست مي دادند اما نمي تونستن يه قطر اشك بريزن چون ستون بودند و شكستن يك ستون با خراب شدن يك بنا برابر بود. اما تحمل تا كي بعد از يه مدت آدم مي تركه . تنها راه براي تخليه مراسم هاي دعا بود .

اما ادم دوست داره موقعه شكستن در آغوش كسي باشه كه بهش خيلي نزديك باشه اما اون موقع در آغوش هر كه مي رفت مساوي بود با شكستن ستون يك بنا فقط يه نفر هست كه خيلي راحت آدم مي تونه تو آغوشش بره و تمام غصه هاشو خالي كنه از سختي ها بگه و مطمئن باشه با تمام وجود گوش مي ده  و اون جزخدا نيست در همين حال اشك هاي آزاد رون مي شه و بعد از اندكي ميگه چه خوبه آدم پيش كسي بشكنه كه ارزش اين شكستن و داشته باشه .

آزاد ميگه زمان سربازي به ما ميگفتن بياد مراسم دعا شركت كنيد و تا مي تونيد گريه كنيد تا غصه دوري از خونواده اذيت نشيد چون تجربه شكستن براي خدا رو همشون داشتند و احساس راحتي بعد از اون و همه حس كرده بودند . حرف آزاد و قطع كردم گفتم خسته شدم مخلص كلوم بگو و وسلام.

گفت هر وقت زمونه انقدر بهتون سخت گرفت كه هيچ جاي فراري نيست به جاي افتادن تو دامن اعتياد تا با پوست كلفتي و گيجي و نفهمي در منجلاب مشكلات دست و پا برني و منتظر بانگ الرحيل بشي . غصه ها تو براي يگانه هستي بگو اون واقعا با تمام وجود گوش مي دهد و مثل تو – من – وقتي باهاش درد و دل مي كني خسته نميشه و تو رو درجهت رفع اين مشكلات  راهنمايي ميكنه . در آخر بگم كه شكستن تنها راه خلاصي از مشكلات اما پيش اهلش بشكنيد . بازهم حرف و خاطره دارم كه در اين رابطه براتون بگم اما باشه براي وقتي كه من سرحال بودم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 17:26  توسط آزاد  |