تبليغاتX
شرحی از احوالات

شرحی از احوالات

سلام

 ديروز بعد از نوشتن مطالب آزاد خيلي فكر كرد ديد براي نشون دادن عشق و محبت و معرفت يك خانم نسبت به همسرش راه دوري رفته درسته كه نش و اليشا يك الگو هستند اما خود ما الگويي داريم به مراتب عظيم تر از آن دو. بزرگ بانوي اسلام و كل بشريت از آغاز تا پايان هستي حضرت فاطمه سلام الله عليه و شوهر بزرگوارش حضرت علي عليه السلام  اين دو معيار عشق محبت و تمام خوبي هايي هستند كه مي توان آنها را ذكر كرد . داستانهايي زيادي ذكر شده كه مجالي براي گفتن نيست . اما آزاد به اين نكته معتقد و مطمئن است كه حضرت علي (ع) از همان آغاز شب تنهايي همنشين چاههاي مدينه شد و طنين ناله هاي او بعد از 1400 سال هنوز به گوش اهل دل مي رسد.

شهادت بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه (س) را به مسلمانان جهان تسليت عرض مي نمائيم .

باشد با الگو گرفتن از اين چهره هاي برجسته و نادر و تكرار نشدني روزگار كه واقعا مورد كم توجهي قرار گرفته اند راه سعادت را پيدا نمائيم .

ذكر مصيبت :

فضه  نقل مي كند : بعد از فوت حضرت فاطمه (س) طبق وصيت ايشان كه فرموده بودند مرا در شب غسل دهيد و در شب دفن كنيد حضرت علي (ع) شروع به غسل مي كند ، فضه نقل مي كند ديدم وقتي علي(ع) به پهلوي حضرت رسيد دست كشيد نشست سر به ديوار گذاشت و شروع به گريه كردن كرد يا الله.

 در پهلوي حضرت اين فاتح خيبر چه ديد كه از درد آن ، زانوانش سست شد تا آنجا كه ديگراين يگانه مرد ايستادگي تحمل ايستادن نداشت .

خدايا اين ذكر مصيبت را از همه ما بپذير. دست ما كوتاه و خرما بر نخيل.

در آخر از حسان بگويم

زبان حال حصرت علي(ع) در شهادت حضرت فاطمه(س)

 

ترانه غم

 

ز فراغت آتش غم ، كشد از دلم زبانه

زكجا بجويمت من ، زكه پرسمت نشانه

 

تو گيَ و من چو مرغي ، ز خزان جان گدازت

بفغان و آه و زاري ، بلبم بود ترانه

 

بكدام حسرت آخر، كشم آه و اشك ريزم

كه غمت بود چو درياي عميق بيكرانه

 

نرسيده بود عمرت عجبا به هيجده سال

كه نمود قامتت خم صدمات اين زمانه

 

نرود ز يادم اي گل كه بگفتي آخرين دم :

چو بيرم اين بدن را ، تو بشوي خود شبانه

 

كشد اين سخن علي را، كه ميان گريه گفتي

تو خود اي علي بخاكم  بسپار مخفيانه

 

كه زده است بر توسيلي ، كه شكسته پهلوي تو ؟

كه به بازوانت اي گل ،‌ زده است تازيانه ؟

 

بكجا روم پس از اين ، بكه درد دل بگويم

كه اسير غم نداند ، بكجا شود روانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 23:26  توسط آزاد  | 

سلام

 امروز فيلم ذهن زيبا Beautiful Mind با آزاد نگاه كرديم . من دلم مي خواست بعضي جاهاي فيلم گريه كنم اما ............ نشد . اين فيلم داستان يك رياضيدان بزرگ دهه پيش بود كه در سال 1994 به خاطر تئوري كه در دوران جواني داده بود و باعث انقلابي در اقتصاد شده بود در سن حدود 80 سالگي جايزه نوبل گرفت . داستان همه مي دونيد كه نش از لحاظ رواني مريض بود في الواقع ديوانه اي به تمام معنا . آزاد ميگه:اما چيزي كه باعث شد اون به اين مفقيت برسه به راستي همسرش بود .

 آزاد ادامه مي دهه و ميگه: همسرش درسي بزرگ به همه چه مرد چه زن مي دهد درس صبر . چيزي كه امروزه چون در گران ناياب شده .ديگه زنان و مردان با وجود اندك مشكلي در زندگي خود تصيمي تلخ مي گيرند و طلاق را تنها راه حل ميدانند چيزي كه كراهت آن ازحرام بدتر است چون عواقب بسيار تلخي داره توصيه كرد اونهايي كه تصميم به جدايي دارن حتما يه بار اين فيلم و به دقت نگاه كنند بعد تصميم بگيرند.

يكي از قشنگ ترين جملات اليشا اين كه : تو در قلب مني و من در قلب تو ابن واقعيت محض است . واقعا براي ما جاي سوال كه چگونه دو نفر آدم با اون مدل آشنايي كه در فيلم نشون مي ده بينشون يه همچين پيوند ناگسستني بوجود مي ياد من كه نفهميدم ........ كمك ...... اما ما به راحتي تمام پيوندامون و مي شكنيم و راحت مي گذريم . وقتي آدم به بعضي سايتها مراجعه مي كنه مي بينه اكثر بانوان مطلقه سني بين 20 تا 26 دارن وابن براي جامعه اي كه نمي گيم دم از اسلام مي زنه اما داراي يه سابقه و قدمت كهن 2500ساله فرهنگي بسيار زشت است . برگرديم به گذشته . پيشرفت بدون گذشته مثل فردا است بدون ما و اين غم انگيز ترين حادثه است .

در آخر توصيه مي كنيم كساني كه نديدن حتما اين فيلم و ببينن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 18:32  توسط آزاد  | 

سلام

 ديشب آزاد موقع خواب  تصميم گرفت يه برنامه بريزه تا بتونه تو كنكور ارشد قبول بشه اما با اين اوضا واحوال خودش مي دونست خبري نيست .بهش گفتم چقر برنامه ريختي اما همش هيچ ديگه بسه . ناراحت شد گفت نه اين بار فرق مي كنه آزاد موقع خواب خيلي تصميمات عجيبي مي گيره البته تمام تصميمامشو سعي مي كنه تو سكوت محض بگيره تا مشكلي نداشته باشه خيلي فكرش مشغوله نمي دونه چيكار كنه كسي هم نيست كه راه و چاه و نشونش بده اما مي دونم خودش نمي خواهد خيلي خر تر از اين حرفهاست .خلاصه حدس زدم جدي باشه بهش گفتم پس اين web log ديگه چه صيغه اي نگاهي كرد كه مثنوي هفتاد من پشتش بود . تنهايي و حصاري كه آزاد دورش كشيده بود يا بهتربگم كشيده بودند . موقعي كه آزاد به اينجا اومد چنتا بچه 16و 17 ساله تو اين محل بودند كه اتفاقا با بعضياشون تو يه مدرسه مي رفت .خواست با هم رفيق بشن اما اختلاف زيادي با اونا داشت چرا كه اونا فكر مي كردن بايد ......تو بغل باشه اما آزاد مي گفت رودررو كفايت مي كنه خلاصه بعد از مدتها كه آزاد تصميم گرفت مثل اونا بشه اما ديد اونها خيلي عقب رفتن و رسيدن به اينكه .......... بايد تو بستر باشه آزاد بي خيال همه شد حتي بي خيال نظر اول خودش هم شد و فقط يه درس و مشق و دانشگاهش و كار رسيد اونجا اكثرا از اين طيف بودن اونهايي كه نبودن هم مثل آزاد ديوار داشتن . انقدر رفت تا رسيد به اينجا حالا براي اينكه مي خواهد ديوارو بشكنه اما مي خواهد آدم با معرفت پيدا كنه براي رفاقت دست به نوشتن زده تا بتونه ارتباطي با همه داشته باشه .آزاد گفت نه من براي خودم مي نويسيم و به هيچ كس كاري ندارم . اما من مي دونم اين از همون خصيصه اش كه گفتم . شايد هم راست بگه مي خواهد يه كار ديگي بكنه تجربي اي تازه .

ديگه ساعت از يك گذشته بود بايد مي خوابيدم چون صبح بايد مي رفتم سر كار اما تا دبر وقت صحبتهاي آزاد طول كشيد .

باي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 23:54  توسط آزاد  | 

سلام

 جمعه بعد نمازدوباره خوابيدم ساعت 11 بيدارشدم آزاد مثل هميشه صبح بعد از نماز نخوابيده بود اما من خيلي خسته بودم چون ديشب شبكه 1 فيلم باحالي پخش كرد و تا 2 طول كشيده بود تا بخوابم شد 2.5 خلاصه پاشدم مي گفتن داداش آزاد رفته راي بده اما اشتباهي شناسنامه داداشش و برده گفتن من برم با ماشين براش شناشنامه را براش ببرم خلاصه تا حاضر شدم شد ساعت 11.5 آزاد هم تصميم شو گرفته بود و ميخواست بره راهي شديم در آسانسور دادشش و ديديم راه افتيديم بريم مسجد محل براي راي دادن . تو راه دادشا بحث مي كردن به كي راي بدن دادشش كوچيكه دانشجو و طرفدار دو آتيشه معين اما آزاد از آزادي خسته شده بود از خودش نه از جنگي كه 8 سال طول كشيد كساني كه در ابتدا از آقاي خاتمي حمايت مي كردند همين افراد بودند اما وقتي ديدن خاتمي غلام انها نيست و هرچه مي گويند بله نمي گويد پروژه پليد عبور از خاتمي را طرح ريزي كردند حال كه معين از ايتدا با آنها اتما حجت كرده بود آخرش معلوم بود . آنها به هيچ نمي رسيدند .

اوضاع جامعه بصورتي نيست كه دوباره درگيري شكل بگيره و ار اين هم عقب تر بيفتيم اما به راستي هاي تند رو هم نمي خواست راي بده . خلاصه به مسجد رسيديم نوبت ما شد من اسم كانديداي آزاد و نوشتم و همه انتخابات ميان دوره اي رو تحريم كرديم . راي و انداختيم برگشتيم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 23:52  توسط آزاد  | 

سلام

ديروز آزاد بهم گفت كه مي خواهد براي فوق صنايع بخونه اون از نوع تجزيه تخليل سيستمهاش . من بهش گفتم كه 4 سال وقت تلف كردي بس نبود . زودي جوابم و داد كفت اگه نمي خوندم چيكار مي كردم حالا كه نمي خونم چيكار مي كنم .

البته آزاد سركار ميره اما اون اين كار را فقط يه جور سرگرمي مي دونه و اتلاف وقت با اين كه پولش خوبه.

خلاصه آزاد تصميم گرفته بود و من چون وقتي با كسي عهد رفاقت مي بندم تا تهش هستم رفتم سراغ اينترنت تا ببينم چه درسهاي تو كنكور مياد و منابعش چيه اما دست از پا دراز تر دي سي شدم واقعا چه قد اين سازمان سنجش ............گشاد كه منابع دروسي كه مي خواهد امتحانش و بگيره تو اون سايت مسخره اش نمياره .

خلاصه هركي مدونه بگه كه خوشخال مي شم .

ديروز من و آزاد رفته بويدم بيرون سر راه داشتيم برميگشتيم  خونه كه يه افسر نيروي انتظامي يوار كردم تا تا يه جايي برسونيمش داشتيم دوتايي فريدون گوش مي كرديم وقتي سوار شد من صداشو كم كرده بودم تا.....

به ته نوار رسيده ببود و فقط آهنگش مونده بود كفت بزن اونورش زدم اونطرف و صداشو بلند كردم تو خودش بود سر صحبت و باز كردم  پرسدم چن ماه خدمتي يه خورده وايساد و گفت با اين روحيه اي كه من دارم 20 ماه پرسيدم چرا گفت فوق كشاورزي ميخوندم براي 6 واحد كه 4 تاش پروژه بود از دانشگاه 6 ماه تعليقم كردم  اومدم سربازي ديگه نزاشتن برگردم .يه خورده مكث كرد و باز ادامه داد زنم هم رفته ديگه . گفت دلم از جاي ديگه پر بود بي خودي سر اين بيچاره خالي كردم و ناراحتش كردم .

از قيافش پيدا بود جنوبيه گفتم جنوبي يا خيلي صبورند 8سال جنگ و در به دري از اين حرفها گفت آخه چقدر گفتم سختي مال مرد(در مقام نصييحت چون خودم و آزاد خيلي وقتها از اين همه سختي جوش كه چه عرض كنيم موتور مي سوزنيم )گفت صبر ايوب كه ندارم گفت گاهي اوقات شك مي كنم باقي حرفش و خورد هيچ نگفت با هم يه خورده از فريدون و خونديم به پل توانير رسيديم و اون پيدا شد و ما رفتيم .

وافعا به اين نتيجه رسيديم كه زندگي همچو اين ماشين كه ميره و ما فقط لحظاتي سوارشيم پس چه بهتر لذت اين لحظات و از دست نديم و تمام تلاشمون در بهتر سپري شدنش باشه .

خدايا چنان كن سرانجام  كار

تو خوشنود باشي و ما رستگار

وسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:37  توسط آزاد  | 

سلام

آغاز هميشه دشواراست اما زمان شروع است تا انتها بايد رفت . من آمدم تا با پيروزي بگذرم . سربلند با افتخار همچو آرش .

سربلند باشيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 16:5  توسط آزاد  |