تبليغاتX
شرحی از احوالات

شرحی از احوالات

تست جدید

تست جدید و باز هم تست
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:9  توسط آزاد 

آزمایش می شود

آزمایش می شود

تست ریدر آزمایش می شود

آزمایش می شود

آزمایش می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:57  توسط آزاد 

مطلب جدید

تست نرم افزار فیدر ریدر
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:31  توسط آزاد 

يه هفته ديگه با من

سلام اين نحسمين مطلبي كه مينويسم . اول يه اعتراض داشته باشم معرفت در گراني است به هركس ندهندش پر طاووس است به كركس ندهندش خيلي گشتم كه كل شعر و پيدا كنم اما نتونستم هر كس مي دونه بگه خوشحال ميشم . شنبه از همون جايي كه قبول شده بودم گفته بودن فردا بيا براي مصاحبه خلاصه از هركي پرسيديم كه چي مي پرسن يكي گفت حتما رساله رو بخون . يكي گفت از من پرسيدن كه كفن چند تيكه است يكي گفت از من پرسيدن كه ذكر سجده نماز ميت چيه خلاصه هركي يه چيزي گفت منم خيالم از آزاد راحت بود كه مي تونست به اكثر اين سوالات جواب بده شبم يه نگاهي به رساله كرديم كه خيالمون راحت بشه . طبق نظر اكثريت بايد صبح كت وشلوار تنم مي كردم منم فقط تو عروسي كت و شلوار مي پوشم و اصلا خوشم نمي ياد خلاصه براي همين كه با اين لباس تو خيابونها راه نيفتم ماشين دامادمون كه طرح داشت گرفتم صبح به اتفاق برادرم و پدرم راه افتاديم اونها را هفت تير پياده كردم نمي دونم ماشين چش شده يود يه صدايي از داشيورد مي اومد و قطع هم نمي شد خلاصه بعد از كلي مكاشفه به اين نتيجه رسيدم كه من فقط ديشب موقع پاركش تو پاركينگ خونه دكمه مربوط به كولر و گردش هوا داخل ماشين و خاموش كردم هردو را و زدم صداش افتاد رسيده بودم ماشين تو كوچه روبهرويي پارك كردم رفتم به سمت اداره ساعت ده دقيقه به هشت بود از آسانسور كه بالا رفتم در و كه باز كردم با رئيس جان برخورد كردم سلامي كردم اونم اسممم و پرسيد و گفت برفائيد در سالن بنشينيد تا صداتون بزنن . رفتم و نشستم يه چايي اوردن خيلي تلخ بود . ساعت 8و 20 دقيقه بود كه يه آقاي جوان خدود 35 ساله با ريش آنكادر شده و كت سورمه اي و شلواري مشكي با كفشهايي براق صدام زد گفت بفرمائيد بريم طبقه بالا رفتيم اونجا در يه اتاق را باز كرد دو تاصندلي يك ميز اداري كه يه صندلي پشتش بود و يه صندلي هم با فاصله نسبتا زياد از ميز يصورتي كه نتونه آدم ببينه كه چه چيزي مينويسه قرار داشت هر كس سر جاش نشست و سوالات بعد از يه خوش وبش ساده شروع شده يه خورده حول شده بودم . اما آزاد به هم خيلي دلگرمي مي داد. از محل تولد و كجا بودي مدرسه كجا بودي راهنمايي دبيرستان دانشگاه ...... چيكار ميكردي خدمت كجا افتادي اونجا چيكار ميكردي بسيجي بودي نبودي وووووو هر سوالي را كه پرسيد جوابش و دادم از سياست و اقتصاد گفتم از بيكاري مديريت بد دولت گفتم از هز چي كه فكر كنيد گفتم اما هميشه يه چيزي رو آزاد بهم متذكر ميشد كه تو اين مسائل به صورت صريح از هيچ كس انتفاد نكن يا بلعكس تعريف نكن . خودت را حامي هيچكس جلوه نده چه راست چه چپ . خلاصه منم اين پند و آويزه گوشم كردم و به قول معروف يكي به نعل ميزديم يكي به آخور بعضي جاها هم شريك دزد بوديم و رفيق قافله . بعد از يه ساعتي پرسيد نظر شما در باره مصاحبه چي بود گفتم خوب بود فكر نمي كردم اينطوري باشه چون با پرسو جو هايي كه كرده بودم معمولش نبايد اينطوري باشه شوالاتي مي پرسن كه شايد خيلي جاش انجا نباشه مثلا همون كفن چن تيكه است و گفتم و ادامه دادم كه من جوابش و نمي دونستم از بابام كه پرسيدم گفت سه تيكه پيراهني ولنگ و سرتاسري خنده اي كرد و گفت اينا به درد ما نمي خوره كار ماهم نيست منم با تكون دادن سرم به حرفهاش صحه گذاشتم . بعد از اين حرفها يه سوال كامپيوتري هم پرسيد كه نتونستم درست راهنمايش كنم مشكل اتصال موبايلش به كامپيوترش را داشت منم كه داغ دار موبايلم بود نتونستم خيلي كمكش كنم در آخر هم گفت كه شما قبول شديد و منتظر نامه باشيد تا شما را دعوت كنيم براي مصاحبه تخصصي و رفتن به آزمايشگاه و گواهي عدم سوء يشنه و ..... خلاصه خوشحال خداحافظي كردم از اتاق بيرون رفتم سوار ماشين شدم رفتم خيابون شهيد قندي قسمت بازرسي مخابرات براي پيگيري خود گوشيم روز شنبه رفتم خطم سوزوندم و يه سيم كارت ديگه گرفته بودم بعد از يكي دوبار گشتن تو خيابون شهيد قندي يه جاي پپارك روبه روي يه بانك پيدا كردم ماشين و گذاشتم ورفتم بازرسي نامه را دادم دبيرخونه مهر زد و شماره كرد رفتم طبقه دوم قسمت بازرسي نامه كلانتري نور را دادم مبني بر اينكه اين گوشي با اين شماره سريال سرقتي است و پيگيري شود ....... نامه را دادم گفت از طريق كلانتري نور پيگيري كنيد برگشتم رفتم خونه . بعد از كلي بد قولي بلاخره سه شنبه شب جواب آزمون استخدامي را دادن تو هر سه گرايشي كه شركت كرده بودم قبول شده بودم يكيش تو كشور شده بودم 170 يكي ديگه 2000 يكي ديگش 3000 تو همين حدود بودن چهار شنبه عصر با داشم رفتيم يه گوشي ديگه خريديم صد تومني خرج بر داشت شب واومديم خونه ديديم به جاي دو شاحه برق سه شاخه داره و مجبورم يه تبديلم براش بگيرم . شب جمعه مهمون بوديم جاتون سبز كلي خوش گذشت و كلي هم خنديديم . رفتني بابام گفت ماه رجب تموم شد و روزه نگرفتيم گفتم فردا را روزه مي گيريم چون جمعه تاظهر كه خوابيم كاري هم كه نداريم پس خيلي هم سخت نيست جمعه كه از خواب پا شدم ديدم كه بجز من هيچ كس روزه نگرفته واقعا هم خيلي سخت نيست الان ساعت 18و 17 دقيقه است و تنها مشكل من تشنگيه اما خيلي خوشحالم اميدوارم خدا قبول كنه و جبراني باشه براي گناهانم ان شاء الله خلاصه هنوزم منتظرم تا نامه اداره جديدم برسه خدا كنه زودتر درست بشه به اميد سلامتي براي همه بخصوص تمامي مريضهايي كه عصر جمعه تو بيمارستانها گرفتارن يا اونهايي كه تو خونه گير افتادن همه شما را به خدا مي سپارم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 18:21  توسط آزاد  | 

یه شمال دیگه و حکایت دزدیده شدن اموال

در ابتدا رحلت قهرمان كربلا ام المصايب حضرت زينب (س) به همه شيعيان تسليت عرض مي كنم

اين مطلب هيچ ربطي به آزاد نداره و فقط مربوط به خودم مي باشد.

سه شنبه شب بابام زور آورده بود ما هم با فاميلا بريم شمال اما آخرش تصميم گرفتيم كه نريم . قرار بود يه 22 نفري از فاميلا بجز ما برن شمال پسر عمو و دختر عمو و عمه ......................بچه و موچه همه جم بودن . خلاصه 4شنبه صبح من زدم بيرون دنبال چنتا خورده كاري كه داشتم ظهر برگشتم هنوز نرسيده بودم كه مادرم گفت برو فلان چيز و بيسار چيز و بخر گفتم چرا گفت مي خواهيم بريم شمال گفتم ساعت چند گفت 5 و 6 عصر من چون ساعت سه با يه نفر قرار داشتم گفتم خوب باشه بريم بي خيال رفتيم خريد كرديم و اومديم پا اينترنت كه ديديم اي بابا طرف چي گفته و ما چي فهمسيم خلاصه قرار و بي خيال شديم و كنسلش كرديم و نشستيم پا فوتبال فجيع ايران و ژاپن خلاصه بعد از بازي ئسايل ئ جم و حور كرديم كه بريم شمال حدودا 28 نفري مي شديم 7تا ماشين شديم و راه افتايم گفتيم شب كجا مي خواهيد بخوابيم اين همه آدم با هم مشكل جا پيدا ميشه گفتن دختر عموم چون معلم ميريم يه مدسه مي گيريم واقعا هم براي اين همه آدم يه مدرسه لازم بود خلاثه رفتيم و ساعت 10و نيم شب رسيديم و آمل راه و كشيديم به طرف نور رسيديم به جنگلاي نور ديديم سر ماشينا كج شد به طرف پارك نور مثل اسنكه علما به اجماع رسيده بودن كه شب و تو پارك نور تو چادر به سبك كمپينگ اروپاييا اون شب و صبح كنند .

خلاصه جايي پيدا كرديم كه محوطه اون به نسبت وسيع و صاف باشه تا بتونيم چادرو ها رو سرپا كنيم  . شام و خورديم تا اومديم بخوابيم شده بود ساعت 1ونيم شب يه خورده دورتر خلاصه تو اون گرما خوابيديم پسر عموم كه تو چادر كناري خوابيده بود مي گفت آدم بايد ديونه باشه اين همه راه بياد اينجا كولر خونه را ول كنه راحتي را ول كنه ........ كه اينجا بخوابه اخه اون از بيرجند اومده بود خلاصه به حرف عاقلانه اون خنده ديوانه واري كرديم و خوابيديم .

ساعت 4 صبح بود كه با صداي آي دزد آي دزد مادرم بيدار شديم خلاصه چشمتون روز بد نبينه پريشون و هراسون پريديم ار چادر ا بيرون ديديم كه بله آقا دزده از فرصت استفاده كرده و كيف مادرم و جيب من و كيف باقي فاميل و خالي كرده بود بي پدر با تيغ 4تا از چادرها را پاره كرده بود و كيفا رو خالي كرده بود و براي اينكه كسي متوجه نشه اونا رو گذاشته بود سرجاشون از موارد ديگه سرقتي گوشي موبايل اين جانب بود بجز پولايي كه برده بود .

خلاصه سربازا رسيدن گفتن مگه نگفتيم اينجا نخوابيد امنيت نداره و خلاصه از اين حرفا رفتن سراغ افسر نگهبان كه بيارنش اما ايشون به خودشون اين زجر و ندادن كه بيان اونجا خلاصه يه خورده كه هوا روشنتر شد ديديم كه بله فقط ما نبوديم چنتا چادر ديگه هم بالا سر سربازا خالي كرده بودن . ساعت 6 يه ستوان 2 اومد كه بازرسي از محل انجام بده چون يكي از نفرات ما دادگسترچي بود اومد جلو جواب سوالات و داد

چي دزدين : 350 هزار تومان پول يه ساعت زنانه يه حلقه طلاي زنانه و موبايل اين جانب اينا بجر پاره كردن 4 تا چادر بود

طرف گفت اين سومين شب كه اين اتفاق مي افته خدا داند كه چرا اونا هيچ كاري نكردن و تذكر خيلي جدي ندادن البته بخاطر جمعيت زيادي كه داشتيم ما موارد امنيتي و واقعا درست رعايت نكرده بوديم و مقصر واقعي خودمون بوديم . جالبه بدونيد كه ساعت 6 بعضيا كه در كيفاشون بسته بود و سرجاش بود تازه فهميدن كه كيف اوناهم خالي شده و دزد با كمال حوصله بعد ازخالي كردن اونارا يرجاشون گذاشتن تا ما ديرتر پي به سرقت ببريم .

گفت ساعت 8 بياد كلاتري براي تحقيق بيشتر و از اين حرفا . خلاصه ساعت 8 به اتفاق دادگستريچي رفتيم كلانتري و باكلي اين ور اون ور رفتن پيدا كرديم اوه يادم رفت بگم كه بخاطر اين هم سفر ما ساعت 7 ديديم بله رئيس نيروي انتظامي منطقه و مسئول بازرسي نيروي انتظامي و چنتا ديگه اومدن براي عذر خواهي و از اين حرفا كه آيا مامورا به شما هشدار دادن گشت اوده يا نه خلاصه مثل اينكه چيز فنگ شده بودن........

رفتيم كلانتري و بازجويي كه چه عرض كنم شروع شد و در آخر يه نامه دادن به من كه بتونم گوشيم وپي گيري ورديابي كنن بنده خدا جناب سروان بازجو خيلي احترام كرد و در آخر اومد يه چك پول 50 تومني هم تارف كرد كه ما قبول نكرديم چون چند نفري كه پولاشونا تو ماشين گذاشته بودن دزد نبره بود جالب بگم كه در صندوق عقب يكي از ماشينا  باز مونده بود اما دزدا نفهميده بودن و رد شده بودن.

برگشتيم خلاصه سوارماشينا شديم رفتيم سمت دريا من مي گفتم برگرديم چون خيلي حالم گرفته بود اما فايده نداشت خلاصه مونديم . نزديكاي ظهر بود خيلي هوا گرم بود كسي جرات نكرد بره تو آب با اينكه دريا خيلي آروم بود دوباره برگشتيم تو پارك يه جايي پيدا كرديم و زير اندازا رو پهن كرديم و يه سري رفتن دنبال خريدن جوجه يه سري هم رفتن دنبال جا براي شب و ما هم مشغول بازي شديم .

خلاصه جاتون سبز جوجه هارو كباب كرديم خورديم . بعد طبق سنت آب بازي شروع شد همديگه رو كه خوب خيس كردن نواري و آره برو بچ عقده هاي نهفتشون و خالي كردن و راهي شديم به سمت دريا طرح سالم سازي  به درد عمشون هم نمي خوره چون خانوما نمي خواستن بيان تو آب رفتيم يه جا كنار ساحل پيدا كرديم و يه چادر زديم و لباسا را عوض كرديم و از ترس سوختن همه با زيرپوش پريديم تو آب .

تو آب بوديم كه ديديم بله آقا پسري با رفيقشون تو آب مشغولن بي خيال شديم مشغول آب تني و آب دان ههمديگه شديم نامردا به خاطر اينكه دو سه نفري زورشون به من نمي رسيد 6 نفري ريختن سرم و يه آب همچين حسابي به من دادن منم بعدا تك تك گرفتمشون هركي كه شد آب شون دادن اما جدا داشتن من و خفه مي كردن يه نفراز پشت اويزون گردنم شده بود باقي هم روم ريختن و پام بردن بالا خلاصه بماند از آب ساعت 7 بود اومديم بيرون رفتيم به سمت مدرسه اي كه گرفته بودن تو راه يه بستني به مناسبت روز پدر به ما دادن خورديم و رفتيم مدريه اونجا دست و صورتي شستيم و يه خورده بدمينتون بازي كرديم ديديم همه يقچه هاشون دستشون دارن ميرن حموم نمره خلاصه ما هم رفتيم يه دوشي گرفتيم اومديم نماز وخونديم و داشتيم استراحت مز كرديم كه گفتن بياد شام رفتيم كالباس خريده بودن خورديم .

خلاصه بحث بود كه ما شب برگرديم اما بابام راضي نشد اما دامادمون مي خواست برگرده منم چون راننده بودم از فرصت استفاده كردم و با اونا به سمت تهران راهي شدم .

تو راه آباجي ما تخت خوابيد و من بدبخت به خاطر اينكه دامادمون خوابش نبره تا خود تهران حرف زدم . تو راه امام زاده هاشم نگه داشتيم يه گلاب به روتون رفتيم . هوا خيلي يخ بود . بگم كه دامادمون واقعا وحشت ناك رانندگي ميكنه چپ و راست و آسفالت و خاكي براشس مهم نيست فقط ماشين رد شه كافيه . تو اومدن هم يه 20 تومني حريمه شده بود اما انگار نه انگار . يكي از دلايلي هم كه شب راه افاد اين بود كه پليس تو جاده نيست . تو راه چنتا شيرين كاري هم كرد مثلا از سمت راست تو شونه خاكي جاده از سه تا ماشين سنگين بعد از گذشتن از چنتا سواري سبقت گرفت از اين كارا زياد مي كرد خلاصه بگم كه با بسم ا. بسم ا. اومديم تهران يه دوجا هم خوابش گرفته بود نزديك بود كار بده دستمون هرچي بهش گفتم بده من بشينم به خاطر ابرمي كه داشت نداد كه نداد خلاصه ساعت 3و نيم رسيديم خونه آباجي و خوابيديم يكي دوباري تا صبح تلفن زنگ زد اما ما پا نشديم فقط يه باري دامادون پا شد ديد داداشم زنگ زده كه ميگه ما داريم ميريم سمت نمك آبرود ساعت 10 بود خلاصه ساعت 1 پاشديم نهار خورديم وچنتا فيلم باهم نگاه كرديم آخه دامادمون تقريبا معدن فيلم . حين فيلم دو تا بستني و تخمه و هندونه چايي و .... خوردهيم ديگه داشتيم مي تركيديم شب هم خونه باباي دامادمون دعوت كردن بريم واسه شام ساعت 9 شب راه افتاديم اما من به خاطر وضعيت لباسامو .......عذر خواستم و نرفتم اومديم خونه ساعت 9و نيم بود ساعت كه تلفن زنگ زد داداشم بود گفت ما كرجيم كنتظر يكي از ماشينا ساعت 12 بود اومدن من اون موقع حموم بودم گفتم چرا انقدر دير اومديد گفتن تو راه يه ماشين گالانتي از پشت زده به يكي   از ماشينا وايساده بودن پليس بياد و كروكي بكشه .

اينم ماجراي شمال رفتن ما هركاري كه قبلا نكرده بوديم و يا سرمون نيومده بود سرمون اومد .

تو جنگل خوابيديم

دزد بهمون زد

كلانتري رفتيم

با يه نفر سه چهار ساعت حرف  زدم( بخاطر خواب نرفتن دامادمون)

حموم نمره رفتم

شب هم خونه آباجي خوابيدم (تازه عروسه)

اينم حكايت اين چند روز ما كه گذشت

خلاصه هر جا ميريد مراقب اموالتون باشيد چون آدم بي پدر تخم حروم زياد شده .

خوش باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 22:57  توسط آزاد  |